تبليغاتX
من و خانوادم

من و خانوادم

گوگوجي هاي مامان سلام، خيلي دلم براتون تنگ شده،آخه بهارناز خانم شما 4 ساعته كه خونه نيستي و رفتي مهد، پري ناز خانم شما هم 2 ساعته كه خوابي.

بهارمامان وقتي نيستي دلم برات يكزره مي شه لحظه شماري مي كنم كه برگردي هر چند كه به محض رسيدنت تمام زحمات من در تميز كاري خونه تو يك چشم به هم زدن به هدر ميره اما لذت بودنت تو خونه پيش خودم خيلي بيشتره.

پري ناز خانم شما هم دسته كمي از آجي نداري ها كلي براي خودت هركول شدي، شيطنتاي شيرين داري و كلي نمك ميريزي. از بيرون ريختن كابينت ها، بهم ريختن اسباب بازي ها، اذيت آجي بهارناز تا خنده هاي شيرينت با اون دندون هاي ريزه ميزه كه نمك صورتت رو دو برابر كرده، گفتن كلمات جديد مثل وقتهايي كه آب مي خواي و شيشت رو مياري و ميدي دستم و ميگي آپ پده، وقتهايي كه صداي زنگ در مياد و بلند ميگي كيه، دور خونه چرخيدنت و دنبال آجي بهارناز گشتنت و با صداي بلند صداش كردنات كه ميگي آيي اگار  و حتي بعضي وقتها كه خيلي حوصله نداري و خسته شدي صداش ميكني اآر، روشن كردن كامپيوتر و بعدش ترسيدن از صداش و پا به فرار گذاشتنات همگي خيلي براي من و بابايي شيرينه و با اينكه آجي بهارناز هم تمام اين مراحل و كارها رو داشته ولي بازم برامون تازگي داره و خندمون مي ندازه و شادمون مي كنه.

بهارخانم شما هم كه ديگه نگو عسل بگو. وقتي از مهدت مياي يك سره شعر مي خوني و انگليسي صحبت مي كني، يه شعر رو اونقدر مي خوني كه منو بابايي هم حفظ مي شيم و وقتي مثلا ما ميگيم اين ميز آبيه شما مي گي نه بلوئه. به كامپيوتر هم خيلي وارد شدي خودت سي ديت رو مي‌زاري و به تمام قسمت هاش سرك مي كشي و ساعت ها سرت باهاش گرمه، ترست هم از تلويزيون و كامپيوتر خيلي كمتر شده. ديگه خيلي راحت‌تر ميشه لباس تنت كرد بيشتر از قبل همكاري مي كني. مدام مي خواي نقاشي كني، آدم مي كشي، موش مي كشي، خونه مي كشي و در كل پيشرفتت تو نقاشي خيلي خوب بوده.

دختراي گلم زندگي من و بابايي با وجود شما خيلي شاد و شيرينه، تازه من و بابايي خيلي هم سرگرم و مشغوليم اونقدر كه وقت سر خاروندن هم نداريم، ازتون خيلي ممنونيم كه خونمون رو گرم مي كنيد.

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 11:30 ] [ مهشید ]
  شب يلداي امسال خيلي بهمون خوش گذشت آخه تولد يكسالگي پري ناز خانم بود، يه جشن كوچولو اما مفصل داشتيم، چهارنفري كلي خوش گذرونديم.

تولد يكسالگي پري ناز به روايت تصوير:


بهار خانم و تزئينات

اين بود داستان تولد گوگوجي.

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 13:44 ] [ مهشید ]

I dreamed I had an Interview with god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم


So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني ؟


If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشيد


God smiled
خدا لبخند زد


My time is eternity
وقت من ابدي است


What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتي در ذهن داري كه ميخواهي بپرسي ؟


What surprises you most about humankind?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند ؟


Go answered …
خدا پاسخ داد …


That they get bored with childhood
اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند


They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند


That they lose their health to make money
اين كه سلامتي شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند


And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميكنند


By thinking anxiously about the future That
اين كه با نگراني نسبت به آينده فكر ميكنند


They forget the present
زمان حال فراموش شان مي شود


Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي ميكنند و نه در حال


That they live as if they will never die
اين كه چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد


And die as if they had never lived
و آنچنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند


God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم


And then I asked …
بعد پرسيدم …


As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، ميخواهيد آنها چه درس هايي اززندگي را ياد بگيرند ؟


God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد


To learn they cannot make anyone love them
ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد


What they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد


learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند


To learn that a rich person is not one who has the most
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد


But is one who needs the least
بلكه كسي است كه نياز كم تري دارد


To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
ياد بگيرن كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوست شان داريم ايجاد كنيم


And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد


To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرن


To learn that there are persons who love them dearly
ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند


But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند


To learn that two people can look at the same thing and see it differently
ياد بگيرن كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند


To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
ياد بگيرن كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند


They must forgive themselves
بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند


And to learn that I am here
و ياد بگيرن كه من اينجا هستم


Always
هميشه

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 19:25 ] [ مهشید ]

طي اين مدت تاخير در آپديت كردن وبلاگم زندگي مثل گذشته شيرين اما با سرعتي بيشتر گذشت. پري ناز كوچولو در 4 ماهگي به تنهايي نشست و در 8 ماهگي بدون كمك ايستاد و در نهايت در 9 ماهگي شروع به راه رفتن كرد و با سرعتي اين كار را انجام داد كه گويي قرار است در مسابقات دو ماراتن شركت كند.

و اكنون كه در ماه 12 به سر مي برد و چندي ديگر نيز سالگرد تولدش مي باشد، و بالاخره بعد از كلي چشم انتظاري و روز شماري  دو عدد دندان نيش پائينش در آمده.

گوگوجي در اين مدت خيلي شيطنت كرده و هر روز هم از روز قبل فعال تر شده، دو روز است كه درب كابينت را باز مي كند ظرفي بر مي دارد و بلافاصله مي گريزد.

دفتر نقاشي بهارناز خانم را ريز ريز مي كند و بعد مي خندد و آنوقت است كه ما بايد دفتر نقاشي ذخيره بهار جان را در آورده آرامش كنيم و از دلش در آوريم تا مبادا با هم دعوايشان شود.

و يك هفته اي را كه مهدي جان براي استراحت به تايلند رفتند و تفلك من. از طرفي با دلتنگي دست و پنجه نرم كن و از طرف ديگر جواب سوالات دختر بزرگ تر را در ارتباط با فقدان پدر بده واز زاويه اي ديگر تمام كارها را خودت انجام بده. «ان مظلوم مهشيد»

البته نا گفته نماند كه گل بابا قبل از مسافرت تمام لوازم راحتي و آسايش را براي من و دخترها فراهم كرد و ضمنا اينكه چندان تمايلي به مسافرت بدون ما نداشت و با اسرار خود چشم سفيدم به اين مسافرت رفت.

و الارغم اينكه بهار خانم هر روز صبح با سرويس به مهد مي رود و ما هر روز به اميد آنكه امروز ديگر حتما خسته است و بعد از بازگشت خواهد خوابيد به انتظارش مي نشينيم تا ظهر شود و خانم عارف علي تشريف فرما شوند و كودك ما خسته از فعاليت روزانه با كلافگي از سرويس پياده شود و به محض در آوردن لباس ها و پرتاب آنها به زواياي مختلف خانه به رختخواب بروند و اي دريغا و اي دريغا كه حتي فكر اين اتفاق ميمون هم به ما نيامده جه برسد به اينكه تحقق يابد.

ناهار خوردن دست و پا شكسته و سر پايي، خواب نيمه كاره و خستگي و تحمل دعواهاي اين دو نيم وجبي شيرين چاشني زندگي مامان مهشيد است و اين است علت اين همه تاخير.

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 12:52 ] [ مهشید ]

دوستان گرامي به علت مشغله زياد توانايي گرداندن دو وبلاگ را ندارم. پس اطلاعيه قبلي را فسخ اعلام مي كنم و زين پس تنها همين آدرس به روز خواهد شد.

ضمنا بابت تاخير 6-5 ماهه خود نيز شرمنده ام.

زندگي كمي تند تر از قبل پيش رفت و مشغله و گرفتاريها روزهايم را از من ربود.

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 12:20 ] [ مهشید ]

گاهی وقت ها که طوفانی درون ما پا می گیرد و رود لحظات طغیان می کند، زمانی که دیوار آن قدر بالا می رود... آن قدر بالا میرود... آن قدر بالا می رود که دیگر، نه آفتابی می تابد و نه ماهی و حتی ستاره ای سوسو می زند، گاهی که حتی امید، امیدش را از دست می دهد، روزنه ای از خواستن، بس است تا دیوار آوار شود!  تا روشنایی آفتابی شود، آفتاب، آفتابی شود، ماه آفتابی شود، ستاره آفتابی شود و امید از بسیاری خویش طغیان کند و طوفانی از پیروزی سد هر چه <<نمی توانم>> را در هم بکوبد...

گاهی وقت ها فقط یک گلدان کافی است تا رویش جنگل و مرغزار به اتاق مان بیاید و بهار میهمان مان شود. گاهی یک قدم کافی است که رفتن آغاز شود. راه سبز شود و مقصد از ناپیدایی به درآید. گاهی یک << سلام، دخترم!>> یک <<روز به خیر آقا!>>، یک <<خسته نباشی>>، یک << به سلامت>> و... کافی است تا زندگی پر از سلام شود.خستگی از راه آمده برگردد و به سلامتی غالب شود.

گاهی وقت ها  تنها کافی است که به شب فکر نکنی، همین که به آن فکر نکنی، در دلت روزی متولد می شود. با تو هستم غریبه! و با شما که آشنایی! بیا اگر به شب هم می اندیشیم ماه را از یاد نبریم. اگر ماه نباشد، ستاره هست و شهاب هست. اگر ستاره و شهاب هم نباشد، آذرخش، چراغان کوچکی نیست، باران سوسوی کمی نیست!

گاهی وقتهایی که <<نه>> ها بزرگند و تو را در چنبره خویش گرفته اند، یک <<آری>> کوچک، نجات دهنده ای بزرگ است. نجات دهنده ای که از درونت، معراجی گیاه وار را پی می گیرد.

گاهی وقت ها هیچ مانعی وجود ندارد! ما خود مانع پیشرفت خودمان می شویم. ما یه عادت معتادیم. ما عادت کرده ایم که به پسرک نشسته گوشه خیابان فکر نکنیم. ما یاد گرفته ایم گلفروش بزرگراه را همچون تابلویی فرسوده و نا مفهوم جدی نگیریم. ما عادت کرده ایم که به ساز پیرمرد کور خیابان رو به غروب بگوییم: <<بیچاره!>> غافل از این که پسرک گوشه خیابان با آن ترازوی کهنه اما تمیزش، زندگی را وزن می کند. گلفروش بزرگراه، رویش را، سبزی را، بهار و بهشت را به یادت می آورد و پیرمرد کور، <<دوست داشتن>> را تا بیکارترین سلول های ذهن مان می پراکند می شود کوچک ها را هم دید. کوچک هایی که خیلی بزرگند، کافی است که بیندیشیم. تنها لحظه ای بیندیشیم، در سکوت...

به نقل از ماهنامه آینده روشن

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 10:42 ] [ مهشید ]

به اطلاع کلیه دوستان می رساند از این پس این وبلاگ تنها اختصاص داده می شود به دل نوشته ها و تفکرات این جانب.

برای اینکه بتوانم ارتباط بهتری برقرار کنم وبلاگ کودکانم را جدا کرده ام که اگر تمایل داشته باشید می توانید به آنجا نیز سر بزنید و البته کامنت فراموش نشود.

آدرس وبلاگ دخترانم:http://2naz.niniweblog.com

به زودی قالب وبلاگ را تغییر می دهم.

منتظر پست های جدید و متفاوت مهشید باشید.

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 18:3 ] [ مهشید ]

دلم گرفته، از الان حوصلم سر رفته. این دیگه چه کاریه، گردهمایی، اون هم اینجوری، یه پارتی مردانه اونهم در باغی در اطراف شهر، می دونم اصلا دلش نمی خواد بره اما اگر هم نره تمام بر و بچز پاساژ سر به سرش می کنن و بهش می گن حتما زنت نذاشته، اصلا دلم نمی خواد بره چون تنها می شم و عادت هم  ندارم جمعه ها خونه بمونم (همیشه با هم جمعه های خوبی رو می گذرونیم ) اما دلم هم نمی خواد که دوستاش اذیتش کنن.

دوستای خوبی داره و برای اولین باره که می خواد همراهشون از شهر خارج بشه و یکروز رو با اونها بگذرونه، نه اینکه هیچوقت باهاشون جایی نرفته باشه ها نه چون تو دوران مجردی با دوستهاش نه تنها  تمام ایران رو زیر پا گذاشته بلکه دبی و ترکیه و تایلند هم رفته. اما از بعد ازدواجمون فقط با هم رفتیم بیرون و تفریح کردیم. دیشب از رفتن منصرف شد می گفت دعا دعا می کنم برنامه کنسل بشه، بهش اسرار کردم که بره و دلگرمی دادم که نگران من و بچه ها نباشه یکروز که بیشتر نیست.

از اولش هم پیشنهاد خود من بود که با هم بریم بیرون. یکروز که رفتم مغازش و چند ساعتی اونجا بودم صحبت از یکی از ده های اطراف بود و اینکه یکی از دوستاش یه مزرعه خریده که بنده از دهنم در رفت و گفتم کی بریم؟ از اون به بعد بود که هر هفته خبر می اومد که این هفته بریم و خانوادگی بریم یا مجردی و وسط هفته یا آخر هفته و...

و بعضی از خانم های هم چراغا که متاسفانه خیلی ناز دارن و نه که آفتاب و مهتاب روشون رو ندیده نگران که مبادا برای اولین بار ببینه اونقدر کشش دادن و ادا در آوردن که آقایون تصمیم گرفتم شر زن ها رو از سرشون کم کنن و تنهایی برن.

ای وای همکارا نبیننمون و مبادا ما از زن اون یکی زشتر باشیم و نکنه بچمو چشم بزنن و ... نتیجه این شد که آقایون تصمیم گرفتن تنهایی برن و حالش رو ببرن چشم ما هم کور باید بشینیم تو خونه و تن بخوریم و سریال های مزخرف فارسی 1 رو بتماشائیم .

گریه، گریه و باز هم گریه دوست ندارم روز تعطیل تو خونه بشینم.

[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 10:19 ] [ مهشید ]
پری کوچولوی مامان می چرخه و غلت می زنه، تا می خوابونیمش زمین فورا غلت می زنه و شروع می کنه به دست خوردن آخه لثه هاش می خوارن.

شیطون بلا اصلا آروم و قرار نداره از تشکش میاد بیرون و اونقدر مدام غلت می زنه و بازی می کنه که مجبور می شیم از وسط پذیزائی بلندش کنیم و ببریمش تو رختخوابش تقریبا ۳-۲ متری این کار رو می کنه و بعدش دیگه ثابت میشه و شروع می کنه به دست خوردن.

روز ۲۹ اسفند سالی که گذشت برای اولین بار چرخید.

و تقریبا یک هفته هست که هر چیزی که دستش میاد رو میماله به لثه هاش و اینجوری خودش رو آروم می کنه، خیلی آب دهن میریزه و از خوارش لثه هاش کلافست.

 

[ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 12:15 ] [ مهشید ]
بهارناز کوچولوی مامان جمعه ۱۲ فروردین حسابی گیر دادی که بریم پارک، وقتی هم ازت می پرسیدیم کدوم پارک می گفتی ستاره، سعی کردیم حواست رو به موضوع دیگه ای جلب کنیم چون فرداش ۱۳بدر بود و ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم.

نشد که نشد، شما عادت کردی آخر هر هفته بری پارک به همین خاطر پریناز رو گذاشتیم پیش مامانی تا آجی اذیت نشه و ساعت ۹:۳۰ شب شما رو بردیم به سرزمین لی لی پوت.

این پارک رو خیلی دوست داری و هر چقدر هم که بازی کنی خسته نمیشی و نمی خوای که بریم خونه. هر وسیله ای رو کم کم دو بار سوار می شی و عاشق استخر توپ هستی، البته من و بابایی هم بهمون خیلی خوش می گذره هم از شادی تو شاد می شیم و هم اینکه یه آخر هفته خوب رو می گذرونیم و به یاد کودکی بازی می کنیم و خوش می گذرونیم.

بهارناز در سرزمین لی لی پوت ها  

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 9:6 ] [ مهشید ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مهشيد هستم. مادر دو دختر كوچولوي نازنين و زيبا. مي نويسم تا در آينده هر آنچه را كه از خاطر برده ام برايم يادآوري شود. خوش آمديد.
امکانات وب